اشک

گردش سايه ها
زمين باران را صدا مي زند.
گردش ماهي آب را مي شيارد.
باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
ماهي زنجيري آب است ، و من زنجيري رنج.
نگاهت خاك شدني ، لبخندت پلاسيدنيست.
سايه را بر تو افكندم تا بت من شوي.
نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم.
كنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده اي.
با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم.
و با اين همه اي شفاف !
مرا راهي از تو بدر نيست.
زمين باران را صدا مي زند ، من تو را.
پيكرت زنجيري دستانم مي سازم،
تا زمان را زنداني كنم.
ب
اد مي دود ، و خاكستر تلاشم را مي برد .
چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد. فواره مي جهد :
لحظه من پر مي شود. (سهراب سپهری)
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار... پرنده مردنی ست!
پرنده مردنیست...!!! (فروغ فرخزاد)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
تساوی(خسرو گلسرخی)
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد
برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
«یک با یک برابر است...»
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید بپا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است...
معلم
مات بر جا ماند.
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور وزر به دامن داشت بالا بود 
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
ــ بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
دید گفتم خوشتون میاد...!![]()

معلم چو ناگه بیامد کلاس چو شهر فرو خفته خاموش شد
صداهای فریاد ز هر سو بلند
بپیچید و رفته در گور شد
سکوت غم آلود کلاس را
صدای درشت معلم شکست:
بیا احمدک درس دیروز را بخوان
تا بدانم که سعدی چه گفت .
ولی احمدک درس ناخوانده بود
جز آنچه دیروز از معلم شنفت
زبانش به لکنت افتاد و گفت:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز ... تو کز ...
وای یادش رفته بود .
جهان پیش چشمش سیه روی شد
صداهای نفرت ز هر سو بلند بپیچید و رفته در گوش شد :
- چرا احمد تنبل بی شعور
ندانی چنین درس آسان بگوی
مگر چیست فرق تو با دیگران ؟
احمد گفت : وای چه می گوید آموزگار؟
مگر او ندیده تلخی روزگار
که دیگران به دامان مادر خوشند و من
مادر زکف داده ام
که دیگران به پول پدر می نازند و من
با پدر می کنم پینه دوزی و کار
ببین ... ببین ...
دو دست پر از پینه ام شاهد است.
معلم بگفت :
به من چه که دستت پر از پینه است
به من چه که مادر زکف داده ای
کنیم اکنون پر پینه پاهای تو
رود یکه نفر فلک آورد
فلک را ز بهر کتک آورد
احمدک چو این سخن ز آموزگارش شنفت
زبانش به حرکت افتاد و گفت :
تحمل خدای را دمی
توکز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
مرگ...
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد. (احمد شاملو)
و تو رفتی و...
و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید. سیب را دست تو دید..
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیبی دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم .که چرا باغچه کوچک ما ((سیب))نداشت!!!

این هم یکی از شعرای قشنگ دیگه از فروغ:
همه ی هستی من ایه ی تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه تو را اه کشیدم اه...
من در این ایه تو را
به درخت و اب و اتش پیوند زدم
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان میگذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با ان خود را از شاخه می اویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمیدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید :
صبح بخیر
زندگی شاید ان لحظه ی مسدودی ست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی ست که من ان را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم امیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی می نگرد….
فروغ فرخ زاد
|
از سرمایه های هر دلی حرفهایی هست که برای نگفتن دارد که اگر سر بر بالین گفتن بگذارد ...سرمایه نیست (دکترعلی شریعتی) |

افق تاريك
دنيا تنگ
نوميدي توان فرساست
مي دانم
وليكن ره سپردن در سياهي رو به سوي روشني زيباست
مي داني
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به اين غم هاي جان آزار دل مسپار
كه مرغان گلستان زاد كه سرشارند از آواز آزادي
نمي دانند هرگز لذت و ذوق رهايي را
و رعنايان تن در تورپرورده
نمي دانند در پايان تاريكي شكوه روشنايي را (فریدون مشیری)
این هم یکی از اون شعرای شاملو هست که خیلی باهاش خاطره دارم

دلت را می بويندمباداشعله ای در ان نهان باشد
روزگار غريبی ست نازنين
وعشق را کنار تيرک راه بند تازيانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بن بست کج پيچ سرمااتش را به سوخت بار
شعر سرود فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار غريبی ست نارنين
ان که بر در می کوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور رادر پستوی خانه نهان بايد کرد
انک قصابانند بر گذرگاه مستقر
با کنده ساتوری خون الود
روزگار غريبی ست نازنين
وتبسم را را بر لبها جراحی می کنند
وترانه رابردهان
شوق را در پستوی خانه نهان بايدکرد
کباب قناری بر اتش سوسن ياس
روزگار غريبی ست نازنين زنده یاد: احمد شاملو
ابليس پيروز مست سور عزای مارا بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان بايد کرد!!!


